بدون عنوان
|
همچنان خونه ی مامانی بودیم شب سال تحویل هم آنجا بودیم و اولین روز عید بالاخره بعد از چندین ماه رفتیم خونه ی خودمون
روز ۸ فروردین مامانی آمد خونمون و بردیمت حموم هر کاریت کردیم بیدار نشدی کل مدتی رو توی حموم خواب بودی. (تقریباْ از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۱ تا ۲۲ ساعت خواب بودی) بعد از حموم بردیمت بهداشت قد و وزنت رو گرفتن ولی هنوز ۳ کیلو نشده بودی. خانمی که واکسن رو میزدی هم هر کاری کرد بیدار نشدی اما وقتی که سرنگ رو تو پات فرو کرد بیدارشدی شروع کردی به گریه کردن
|
|
روز شنبه 8/12/88 صبح همه مامان ها منتظر دکتر بودیم که بیاد نی نی ها رو ویزیت کنه که وقتی نوبت تو شد گفت که دیگه مرخصی وای بالاخره دختر من هم مرخص شد میتونستیم با هم بریم خونه وای خدای من بالاخره همگی من، بابا، مامانی، عمه زهرا و دایی احسان با خوشحالی از بیمارستان آمدیم بیرون و به طرف خونه به راه افتادیم.
شبهایی که بابا بود من و بابا پیش بودیم و نوبتی بیدار میشدیم و بهت شیر میدادیم و شبهای که بابا نبود من و مامانی پیشت بودیم ولی کسی حق نداشت بیاد بالا فقط وقتی که من میخواستم غذا بخورم یکی میامد پیش تو تا من غذامو بخورم. سخت بود ولی خوبیش این بود که توی خونه بودیم و بقیه کمک میکردن. روز 13 اسفند برای اولین بار حمومت دادیم توی اتاق با کلی ترس و لرز و ذوق و شوق من بودم مامانی، بابا و خاله محدثه هم فیلم میگرفت. بعد حموم کلی ناز شده بودی. 20 اسفند برات جشن نامگذاری گرفتیم که بابایی و مامانی، عمه زهره، عموها و زن عموها و عمه ها، همه کارها رهم مامانی گلی و خاله سارا کردن و من اصلاً کمک نکردم و فقط پیش تو بودم. شام هم از همون گوسفندی بود که جلو پامون سربریدن کل شب من و تو بالا بودیم و بقیه پایین تا بعد از شام یک چند دقیقه آوردیمت پایین و بابایی ابراهیم تو گوشت اذان و اقامه و اسمتو خوند ثنا عسلی. اینم چند تا عکس از عسل خانم
|
|
۸۸/۱۱/۵ ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که رسیدیم خونه مامانی تو هم تنها موندی بیمارستان سه روز اول من نتونستم
این اولین عکست موقع انتقال به بیمارستان رسول
همیشه بامزه میخوابی تقریباً هر روز میومدیم بهت سر میزدیم اگه من نمیومدم بابا حتماً میومد تا اینکه یک روز قبل از تعطیلات 22 بهمن آمدیم ببینیمت که گفتن حالت بد شب روز پیش دختر گلم بودم |
|
۸۸/۱۱/۴ یکشنبه صبح ساعت 8 با مامانی و بابایی و خاله سارا از خونه به طرف بیمارستان عرفان راه افتادیم بابات چون شب کار بود از شرکت امد بیمارستان |
|
مرداد 88 بود که من و بابات فهمیدیم که خدا تو رو بهمون داده . اولش خیلی نگران بودیم |


بدون عنوان .gif)
.gif)






. تا شب گشتیم و خرید کردیم دیگه پاهامون نا نداشت تو هم از بس بغل بابا بودی خسته شده بودی و بهونه میگرفتی خلاصه به زور خریدا رو تمام کردیم برگشتیم هتل بعد از شام تو و بابا خوابیدید ولی من و مامانیا تا ساعت ۳و ۴سوغاتیارو جمع جور کردیم و چمدونا رو بستیم چون فردا بعد از ظهر برمیگشتیم تهران صبح روز یکشنبه زودتر از بقیه روزها بیدارشدیم رفتیم صبحانه خوردیم و رفتیم بازار چون باید عکس تورو تحویل میگرفیم انگشتر دایی احسان رو میگرفتیم و مامانی بتول یه لباس برای عسل خریده بود که ایراد داشت آن رو هم عوض می کردیم. چون با خودم عهد کرده بودم که از مشهد برات کفش بگیرم شاید زودتر راه بیافتی تا اون موقع کفش فروشی درست حسابی ندیدیم بخاطر همین یه دمپایی فروشی که دمپاییهای نیکتا داشت دیدیم یک جفت صندل برات خریدیم آمدیم جلوتر یه کفش فروشی دیدم که یه کفش خوشگل که روش هم چراغ داره برات خریدیم بالاخره خدا خواست و خریدامون تموم شد وسایلو تحویل امانتداری دادیم رفتیم حرم آخرین زیارتمون توی این سفر بود خدا کنه بزودی دوباره قسمتمون بشه. باید ساعت ۱۲ اتاقو تحویل میدادیم بخاطر همین ساعت ۱۱:۱۵ از حرم آمدیم بیرون با اینکه دل همه مون آنجا موند برگشتیم هتل وسایلمونو جمع کردیم و اتاق رو تحویل دادیم ولی چون بلیطمون برای ساعت ۱۴ بود و تا وقت ناهار یک ساعت مونده بود کمی توی لابی هتل نشستیم
و بعد نماز خوندیم بعدش هم رفتیم ناهار نمیدونم چرا اون روز اینقدر غذا خوردنمون طول کشید وقتی که از رستوران آمدیم بیرون ساعت ۱۳:۴۰ بود نگهبان هتل یه ماشین برامون گرفت و به طرف راه آهن راه افتادیم وای داشتیم از دلهره میمردیم
چون خیلی دیر شده بود اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بودیم خلاصه یه راننده آروم گیرمون افتاده بود کلی عصابمون رو خورد کرد بالاخره رسیدیم راه آهن من تو رو بغل کرده بودم کیف دستی خودم و مامانی گلی دستم بود بدو بدو رفتم
.
برای اولین با ملوسک توی شهر مشهد حموم زیارت رفتیم کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم شام و بعد از شام مستقیم حرم . بالاخره دخترم برای اولین بار پا توی حرم امام رضا (ع) گذاشت الهی که زیارتت قبول باشه مامان. حرم خیلی شلوغ نبود زیات حسابی حال داد بعد که برگشتیم هتل نمیدونم چرا همش بهونه میگرفی نمیخوابیدی بنده خدا مامانی گلی تا ساعت 5 صبح بیدار بود تو هم همش گریه کردی
و از پشت دسته داشت برات اجاره کرد و راحت نشستی تو ماشین بابا هم اینور آنور میبردت.خلاصه حسابی گشتیم تا خسته شدیم و برگشتیم هتل شام خوردیم و خوابیدیم.
اما هروقت بالاشو باز میکرد بال بال میزد میترسیدی میامدی بغل من
انگار که کتک خوردی .












آوردیمت خونه داروهات رو بهت دادیم. کلی ضعیف شدی شب موندیم خونه مامانی تا آخر شب کمی بهتر شدی اما آخر شب که امدیم بخوابیم کلی گریه کردی
از صدای گریه ات همه رو کشوندی بالا نمیذاشتی پوشک کنم خلاصه معلوم شده که پاهات سوخته و گریه ات بخاطر سوختگی پاهاتِ مامانی پاهاتو شوست کلی برات پماد زد و تو رو برد پیش خودش و تا صبح پیش مامانی خوابیدی.
گوش میدادی وللللللی این دفعه گوش ندادی چهار دست و پا شروع کردی جلو آمدن که دیدم داری از تخت میافتی اما تا من برسم افتادی اول چیزی معلوم نبود ولی بعد پائین چشم چپت کلی قرمز شد پوست نازک صورتت بخاطر کشیده شدن روی موکت رفته بود کلی گریه کردی
چون واقعاًَ تقصیر من بود که تنها گذاشتمت روی تخت خیلی مامان بدی هستم

























